در بارۀ ویلیام آولد
اين نويسنده، شاعر، مترجم و سردبير چندين مجلهي وزين جهان اسپرانتو، در سال 1924 در شهر كِنت[3]انگلستان، چشم به دنيا گشود و در سال 1937 (در سيزده سالگي) با زبانِ اسپرانتو آشنا شد و شروع به فراگيري آن كرد. از سال 1947 فعاليتهاي ادبيِ اُلد در دنياي اسپرانتو آغاز گشت و تا كنون كه بالغ بر 80 سال سن دارد، ادامه يافته است.
وي، علاوه بر تأليف و ترجمههاي ارزشمند، گوناگون و فراوان - كه در اين جا به برخي از آنها اشاره ميشود - از سال 1979 تا سال 1983 رياست فرهنگستان اسپرانتو را نيز بر عهده داشته است[4].
مجموعهي آثار او كه بالغ بر پنجاه كتاب است، از جمله شامل كتابهای متنوع و باارزش زیر، که در زمینههای گوناگونی نگاشته شده است، میشود:
(1) هشت كتاب شعر، که استادی اُلد را در این زمینه بهخوبی نشان میدهد و نشانگر غنای زبان شعر در اسپرانتو نیز است، از جمله منظومهي حماسي نژاد كودك[5] سروده شده در سال 1956 كه از شاهكارهاي بيبديل ادبيات اصيل اسپرانتو است و با سرزمين بيحاصل، شاهكار تي اس اليوت (1965-1888) قابلِ مقايسه است[6].
(2) بالغ بر بيست اثر ترجمه شده به اسپرانتو از زبانهاي انگليسي، اسكاتلندي و سوئدي، از جمله رباعيات حكيم عمر خيام از نسخهي انگليسي پروفسور ادوارد فيتزجرالد، غزليات حافظ و آثاري از ويليام شكسپير، اسكار وايلد، هري هريسن[7] و كتاب ارباب حلقهها[8] اثر تولكين در سال 1995.
(3) چهار كتاب در زمينهي آموزش زبان اسپرانتو:
o اسپرانتو: رهيافتي نو[9]
o گامهايي در جهت تسلط كامل[10]
o نخستين دورهي آموزشيِ اسپرانتو[11]
o ترجمه كنيد![12]
وي همچنين داراي هفت مجموعهي مقالات، سه مجموعهي آواز و پنج گزيدهي ادبي است و در تهيهي سه گزيدهي ادبي ديگر نيز نقش بهسزايي داشته است.
كارنامهي آُلد در مورد سردبيري مجلات اسپرانتو زبان به شرح زير است:
1. سردبيريِ مجلهي اسپرانتو در اسكاتلند[13] از سال 1949 تا سال 1955
2. سردبيريِ مجلهي اسپرانتو[14]، ارگان رسميِ سازمان جهانيِ اسپرانتو[15] (كه داراي روابط رسمي با سازمان ملل متحد و يونسكواست) از سال 1955 تا سال 1958 و 1961 تا 1962
3. سردبيريِ مجلهي فرهنگ جهان[16] از سال 1962 تا سال 1963
4. سردبيريِ مجلهي منشور شمال[17] از سال 1968 تا سال 1972
5. سردبيريِ مجلهي اسپرانتودانِ بريتانيايي[18] از سال 1973 تا به امروز
اهداي كتابخانهي شخصيِ اُلد
آقاي ويليام اُلد، كه هماكنون در آستانهي 80 سالگي خود بهسر ميبرد، كتابخانهي باارزش و منحصربهفرد خود را، در سال 2001 به كتابخانهي ملي اسكاتلند اهدا كرد. وي در طول عمر پرثمراش مجموعهي بسيار نفيسي از كتابهاي اسپرانتو را در كتابخانهي منزل خود گردآوري كرده بود، و شايد اين كتابخانه، آخرين دارائيِ معنوي او باشد كه ميتوانست به دنيا هديه كند –در كنار بيش از پنجاه سال از عمر خود، كه در راه اسپرانتو صرف كرده است. آقاي يان مكگاوِن (Ian McGowan)، كتابدار كتابخانهي ملي اسكاتلند، در مراسمي كه بههمين مناسبت برپاشده بود گفت:
"اين مجموعه حقيقتاً از اهميتي بينالمللي برخوردار است و منبعي غني براي اسپرانتودانان زمان حاضر و آينده بهشمار ميآيد … باعث افتخار ماست كه كتابخانهي ملي اسكاتلند براي نگهداري اين مجموعهي بيهمتا انتخاب شده است…. در حقيقت، اين مراسم فرصت خوبي نيز براي ابراز قدرداني از كوششهاي فراواني است كه آقاي اُلد براي زبان اسپرانتو و اسپرانتودانان جهان انجام داده است."
[1] William Auld
[2] در مورد خبر نامزد شدن اُلد براي جايزهي ادبي نوبل ميتوان به سايت اينترنتي بي بي سي (BBC) به تاریخ 30 سپتامیر 1999 نیز مراجعه کرد.
[3] Kent
[4] Akademio de Esperanto
[5] اين منظومه كه مشتمل بر 25 فصل است، جزو برترين آثار ادبيِ زبان اسپرانتو است و مشخصات چاپ سوم آن كه حواشيِ مؤلف نيز به آن اضافه گرديده، به شرح زير است:
AULD, William, La Infana Raso, Saarbrücken: Artur E. Iltis, 1980, 121p., Ilus.
اين اثر همراه با ترجمهي پرتغالي آن نيز، به صورت دو زبانه منتشر شده است:
AULD, William, La Infana Raso, Trad. L. H. Knoedt, Chapeco: Fonto, 1992, 160p., Ilus.
نخستين فصل اين منظومه، بهصورت دكلمه (صوتي) و متن (نوشتاري)، در اينترنت زير بهصورت رايگان قابلِ دستيابي است.
[6] پروفسور گاستون وارينگيِن (Gaston Waringhien 1901-1991) اديب بزرگ اسپرانتودان فرانسوي، در نقدي كه بر اين كتاب نوشته است، آن را با اثر معروف شاعر آمريكاييالاصلِ انگليسي تي اس اليوت (T. S. Eliot, The Waste Land)، برندهي جايزهي ادبيي نوبل در سال 1948، مقايسه كرده است. براي متن اين نقد ميتوان به مجلهی زير یا اینترنت مراجعه کرد:
G. Waringhien, “La Infana Raso”, La Nica Literatura Revuo, 2/3, 116-117. h
[7]Harry Harrison
[8] TOLKIEN, J. R. R., La Kunularo de l’ Ringo, La 1a parto de La Mastro de l' Ringoj (The Lord of the Rings), trad. W. Auld, Jekaterindurg: Sezonoj, 1997 (2a eld.), 543 p.
TOLKIEN, J. R. R., La Reveno de la Reĝo, La 3a parto de La Mastro de l' Ringoj (The Lord of the Rings), trad. W. Auld, Jekaterindurg: Sezonoj, 1997, 399 p.
[9] A New Approach
[10] Paŝoj al Plena Posedo اين كتاب كه بهمنظور آموزش پيشرفتهي زبان اسپرانتو نگاشته شده، تا سال 1999 هفت بار به چاپ رسيده است:
AULD, William, Paŝoj al Plena Posedo, Pisa: Edistudio, 1999, 7a eld., 228p.
[11] A First Course in Esperanto
[12] Traduku!
[13] Esperanto en Skotlando اين فصلنامهي فرهنگي و ادبي از سال 1947 تاكنون توسط فدراسيون اسپرانتودانان اسكاتلندي (Skota Federacio Esperantista ) منتشر گرديده است.
[14] Esperanto اين ماهنامه كه اُرگان رسميِ سازمان جهانيِ اسپرانتو (UEA) است در مورد نهضت و فرهنگ اسپرانتو است و از سال 1905 تا كنون منتشر شده است.
[15] Universala Esperanto-Asocio (UEA)
[16] Monda Kulturo
[17] Norda Prismo
[18] La Brita Esperantisto اين مجلهي دوماهانه كه از سال 1905 تاكنون، توسط انجمن اسپرانتوي بريتانيا (Brita Esperanto-Asocio) منتشر شدهاست، به نهضت و ادبيات اسپرانتو ميپردازد.
[19] Fonto
این مطلب از سایت کتاب "پدیده اسپرانتو" برداشته شده است.
عصر ادبیات در انجمن اسپرانتوی ایران
عصر ادبیات “Literatura vespero” عنوان برنامهی جدیدی است که از آبان ماه امسال، عصر سومین جمعهی هر ماه برگزار خواهد شد.
این برنامه شامل نقد و بررسی ادبیات اسپرانتو، شعر و داستانخوانی، تازههای ادبیات اسپرانتو و معرفی چهرههای ادبی و فرهنگی اسپرانتو خواهد بود. لازم به ذکر است که این برنامه به زبان اسپرانتو برگزار خواهد شد و شرکت در برنامه نیز برای همگان آزاد است .
عصر جمعهی ادبیات اسپرانتو
برنامهی یکم: روز جمعه 17 آبان 1387
جان شارپ دینوودی
جان شارپ دینوودی (1980-1904)
از اهالی اسكاتلند كه با بسیاری از مجلات اسپرانتو زبان همكاری داشت، بهویژه با دورهی سومِ مجلهی دنیای ادبی (Literatura Mondo). وی ترجمههای بیشماری را بهخصوص از ادبیات اسكاتلندی انجام داده است و در گلچین ادبی انگلستان قصری از رؤیاها (Kastelo el Revoj) در كتاب با ارزش چهارگانه گروه چهارنفری (Kvaropo) آمده است (1952).
تنهایی
|
چوپان در كوهستان رهمیسپارد، |
|
جایی كه آواز پرندگان طنینافكن است؛ |
|
او با طبیعت یكی است |
|
نمیداند تنهایی چیست. |
|
|
|
|
|
اما من در خیابانهای شهر قدم میزنم، |
|
جایی كه از سروصدا باز نمیایستد؛ |
|
و در میانِ این انبوه برادرانِ انسانی |
|
چون بیگانهاى احساس تنهایی میكنم. |
|
Ŝafisto iras sur montaro, |
|
Kie birdkantoj sonas; |
|
Kun la Natur’ en solidaro |
|
Solecin li ne konas. |
|
|
|
|
|
Sed iras mi sur urbostratoj, |
|
Kie la bru’ senĉesas; |
|
Kaj meze inter la homfratoj |
|
Fremdule mi solecas. |
شعری از رمون شوارتس
رمون شوارتس Raymond Schwartz (1894- 1973) فرانسوی، در سال 1909 اسپرانتو را فراگرفت. او از طنز نویسان نامی در ادبیات اسپرانتو است. شعر زیر از مشهورترین آثار اوست و دو سطر پایانی آن کاربردی ضربالمثلی پیدا کرده است. برای درک بیشتر، خواننده حتما باید اسپرانتودان باشد تا به مفهوم کنایههای شاعر پی ببرد.
توجه!
کسانی که بتوانند تفسیر این شعر را به فارسی برای من بفرستند – بدونِ محدودیت زمانی – کتاب نفیسی را به اسپرانتو هدیه دریافت خواهند کرد!
|
اسپرانتیست، پیدایش و غیبت |
Esperantisto, Ekesto kaj malapero |
|
مقالهی مجله |
Gazetartikolo |
|
یا سخنرانی تبلیغی |
Aŭ varba parolo. |
|
تاثیرمطلوب |
Favora impreso, |
|
علاقهمندی |
Ekintereso. |
|
کتاب آموزشی |
Lernolibro, |
|
ارتعاش مقدس |
Sankta vibro, |
|
مرض تبلیغ |
Propaganda miasmo; |
|
اشتیاق |
Entuziasmo! |
|
همآرمان |
Samideano, |
|
(به سلامتی شما!) |
(Je via sano!) |
|
همقطار |
Kamarado, |
|
تبلیغ |
Varbado, |
|
تدریس |
Instruo, |
|
در میان انبوهی از مدالها |
En butonturo |
|
پرچم سبز |
Verda flago |
|
روز باشکوه |
Glora tago! |
|
شکاف بیشتر |
Plua ŝtupo: |
|
گروه جدید |
Nova grupo. |
|
شور تازه |
Nova sento, |
|
باد مساعد |
Facila vento |
|
و شعری |
Kaj poemo |
|
در همان مضمون! |
Pri sama temo! |
|
پس از تردید |
Post hezito |
|
نماینده |
Delegito. |
|
در صورت نیاز |
Laŭ bezono |
|
اشتراک مجله |
Gazetabono, |
|
حق عضویتها |
Kotizoj |
|
و چمدانها |
Kaj valizoj |
|
برای کنگره |
Por kongreso. |
|
تاثیر معجزهآسا |
Miraklimpreso! |
|
لباس فراک |
Fraka vesto, |
|
جشن زیبا |
Bala festo, |
|
لباس ملی |
Naci-kostumo, |
|
عشقبازی |
Amindumo. |
|
دختر اسپانیایی |
Hispanino, |
|
تعظیمِ قلبی |
Korinklino |
|
و امیدها |
Kaj esperoj, |
|
نامههای عاشقانه |
Amleteroj. |
|
عسل |
Mielo. |
|
آسمان! |
Ĉielo! |
|
... |
……. |
|
... |
……. |
|
زن |
Edzino; |
|
پایان! |
Fino! |
کشف
کشف
هنری بائو پییر(هنری پل واتره)
مترجم: غلامرضا آذرهوشنگ
من آدم آرام و ساکتی هستم. شما حتما با پیر پسرهایی هم چون من، که دوست دارند با سایر مردم جهان ـ از جمله با همسایگانشان ـ در صلح و صفا زندگیکنند، آشنا هستید. من اتاق کوچکی را، در سربازخانهای اجارهای، اشغال کردهام که به اندازهی کافی برایم راحت است. این اتاقها را دولت بهتازگی، برای چند صدنفر که خیلی فوری به خانهای نیاز داشتند، در شهر ما ساخته است.
تقریبا زندگی شیکی دارم. من حتی یک حمام شخصی دارم که میتوانم زیر دوشش بایستم و از آب گرمی که در آن جاری است، لذت ببرم. تا همین سال پیش، من با رفیقم پالکین در یک حمام بدون پنجره زندگی میکردم. البته به اتفاق شش نفر دیگر؛ به شرط آن که نخواهیم دربارهی سگ، قناریها و موشهای حریص و پرخوری که با ما زندگی مسالمتآمیزی داشتند، حرفی بزنیم.
- آیا واقعا این پیشرفت مداوم بشری قابل تحسین نیست؟
چند روز پیش من در خانهام نشسته بودم ـ بله، در خانه! ـ و داشتم کتاب قدیمی و خاک خوردهای از ”روفوس لونیکولا“ را بهنام ”دِ آرته اسپوتنیکاندی“* به زبان لاتین میخواندم. در واقع مزاج من بیشتر با داستانهای زیبای عاشقانه همساز است، اما از آنجا که کتابی در این زمینه در آن لحظه در دسترسم نبود، به ناچار مشغول خواندن این کتاب علمی شدم. اما ناگهان روح من، صدهزار قلاج** به هوا پرید، وقتی متوجه شدم که چیزی دارد در روی زمین اتفاق میافتد: درِ اتاقهای همسایههایم یکی پس از دیگری باز می شد و باران کلمات تند و عصبی، مثل تکههایی که روی پله ها با سر و صدا پشت سر هم فرو میغلتد، پردهی سکوت را جر و واجر میدادند.
بله، پشت سر هم از پله ها فرو غلطیدند!
چه اتفاقی افتاده است؟ وقت زیادی برای فکرکردن نداشتم، چون درِ اتاق من هم با صدای مهیبی باز شد و من با گوش خودم، از دهان دوست جوانم ”دوسنوبیشین“ علت این جار و جنجال را شنیدم. همانطور که میدانید، دوسنوبیشین منبع پایان ناپذیر اخبار و اطلاعات است.
- آب تموم شده، پدر جان!
و بعد بیشتر توضیح داد: ”من شیر آب را باز کردم و سعی کردم آن را مک بزنم. بیفایده بود. حتی یک قطره آب هم نداشت. نه آب سرد، نه آب گرم. اصلا و ابدا. ما باید فورا دست به سازماندهی بزنیم و کمیسیون تحقیقات درست كنیم.“
همسایههایی که با صدای اپرا گونه و مصمم این دوست جوان به هیجان آمده بودند، گروه گروه به اتاق من ریختند و نارضایتی جدی خود را از این وضعیت، تند تند به زبان آوردند:
- حالا من چطوری حمام بخار را آماده کنم؟
- بگو ببینم، پس من چطوری سماورم را جوش بیاورم؟
- این همه زحمت کشیدیم و همه جا را تمیز کردیم. واقعا كه جای تاسف است.
كنت آنیلین هم که یک وقت منشی حزب بود، موافقت خودش را با این مسئله اعلام کرد.
دوسنوبیشین به طرز قانع کنندهای اعلام کرد: ”ما باید هر چه سریعتر یک درخواست تنظیم کنیم.“
در همین وقت، پولیینا سمیونوونا با صدای نرمی گفت: ”اگر سرچشمه این آب مقدس خشک شده است، همهاش به خاطر گناهانی است که این انسان ها مرتکب میشوند. برادران! بیایید همه با هم توبه کنیم و استغفار بهطلبیم.“
لزوبیاتنیکف پیر، که زمانی دوک هوبورو بود، به زانو افتاد و در مقابل جمع اعتراف کرد: ”من خیلی آب خوردم. اما با خضوع تمام به دوشیزهی مقدس کازان قول میدهم، و صادقانه به خون زخمهای زوزیم مقدس سوگند میخورم که از این پس فقط کواس و ودکا بنوشم و لا غیر.“
همه حاضرین زانو زدند، صلیب بر خود کشیدند و با صدای بلند، به گناهان و اعمال سیاه خود اعتراف کردند.
- رفقا، من آدم کثیفی هستم؛ چون سر مشتریِ شیرم را كلاه میگذاشتم. در شیری که هر روز به او میفروختم، بله، در این شیر...
آب دهانش را به سختی قورت داد و آنچنان اشک ریخت که دل سنگ به حالش آب میشد. هیچکس جرات نكرد او را دلداری بدهد. همه با هم به گریه افتادند.
در حالیکه به سختی آزردگی خودم را پنهان میکردم، در میان فینفینهای گریهآلود جمع، به همراهان درماندهی خود پیشنهاد کردم، بهتر است سری به حمام بزنیم و از نزدیك ببینیم دقیقا مشکل چیست و چطور می توانیم خودمان را از این وضعیت آزاردهنده خلاصکنیم. آنها مطیعانه به دنبال من به راه افتادند. در آنجا ما وان را با اشکهای گرم خودمان آن قدر پر کردیم که سرانجام سرریز کرد. استپان ایلیچ، به سرعت دوید تا هر چه سریعتر سرایدار را خبر کند و برای کمک، فورا خودشرا به آنجا برساند. در همین حیص و بیص، پولیینا سیمونوونا لباسهایش را یكی یكی درآورد و در وان فرو رفت. ما هم یکی پس از دیگری همین کار را کردیم. دوسنوبیشین مراقب بود تا نوبت به خوبی رعایت شود. این وظیفه را او با شایستگی هوشیارانهای در میان فینفین های سوزناکش انجام میداد.
سرانجام، نوبت به من رسید. هرگز این حمام عالی را فراموش نخواهم کرد. خاطرهانگیزترین لذتی بود که من تاکنون پشت سر گذاشته بودم. انگار حمام روغن بود؛ چرب و گرم، با سطحی نرم و درخششهای سبز، هم چون دریای سیاه در كنار بندر قدیمی سواستوپل. بوی تندی همچون بوی زهم ماهی كه مشام را نوازش میدهد، بوی تیز چربیِ مانده، سرکهِ كهنه، بز نر عاشق پیشه، و نمیدانم چه بوی غیر قابل تشخیص دیگری كه با بوی عطری قوی در هم آمیخته شده بود، به تمام منافذ بدنم نفوذ میكرد و در یك هماهنگی كامل، مرا در حظی وافر فرو می برد.
خوشبختی عظیم مافوق زمینیای، ما را در چنبرهی خود فراگرفته بود. پولیینا از دوسنوبیشین برای آن لحظهی هیجانی كه او را مسخره كرده بود و به او لقب ”چند ضلعی نامنظم“ داده بود، پوزش طلبید. مادرجان گروزنووا كه در جذبهای روحانی فرو رفته بود، سر بر روی شانههای كنت آنیلین گذاشت و با تشنجی خاص، هایهای به گریه افتاد. همهی ما احساس میكردیم كه دوباره صلح طلب شدهایم؛ با خودمان، با دیگران و با خدا.
لباسهایمان را كنار پنجره آویزان كردیم ـ همان طور كه بچههای قوم بنی اسرائیل چنگهای خود را به درختان بید كنار رودخانههای شهر بابل آویزان میكنند ـ و برای اینكه بدنهای خود را خشك كنیم، همگی با هم شروع كردیم به خواندن سرود مقدس و قدیمی ”تولد دوباره“، درست آنچنان كه پدرانمان به ما یاد داده بودند.
وقتی بالاخره افرادی از گروه نجات، با تلمبهها و دستگاههای تحقیقات دریایی خود سر رسیدند، دیگر همه چیز خشك شده بود. هیجان ما حتی آخرین اشكهای ما را هم خشك كرده بود. «
* به معنی ”هنر فضانوردی“ و جنبه ی طنز دارد.
** قلاج واحد قدیمی برای سنجش ارتفاع یا عمق. واحدی برای اندازه گیری درازی دست( فرهنگ آنندراج)
برگرفته از فصلنامهی دوزبانهی سبزاندیشان (اسپرانتو-فارسی) بهار 13۸۴
ماسائو مییاموتو1
ماسائو مییاموتو1 (Masao Miyamoto) شاعر بزرگ معاصر روز 12 ژوئیه 1989 بر اثر سكتة قلبی در 76 سالگی در اوزاكای ژاپن، جهان را بدرود گفت. او كه در سال 1912 در واكاباما زاده شد، هنوز بسیار جوان بود كه به جنبش سندیكایی كارگران و حزب كمونیست ژاپن پیوست و دیری نپایید كه كارش به بند و زندان افتاد.
در زندان زبان اسپرانتو را آموخت و پس از آزادی، با وجود بریدن از تمام گروهها و دستههای سیاسی، رابطهی خود را با محافل اسپرانتودانان آزادیخواه قطع نكرد. اما از آنجا كه اسپرانتو مبلّغ تفكری خارج از حصار تنگ شوونیسم افراطی بود، در دوران نظامیگری ژاپن آن روز ـ بهمانند آلمان و دیگر كشورهای تحتِ سلطهی فاشیسم ـ جنبش اسپرانتو نیز هدف تعقیب پلیس سیاسی قرار داشت و به این علّت پس از دستگیری او را به عنوان سرباز به اوكایناوا تبعید كردند. اما ماسائوی جوان در آنجا نیز به فعالیتهای ضد جنگ ادامه داد.
او پس از جنگ دوم جهانی در جنبش اجتماعی سال 1951 فعالانه شركت جست و به نشر آثار صلح گرایانه و ضد سلاح اتمی پرداخت. از آثار این دورهی او میتوان «آوای اقیانوس را گوش كن2 (1951) و بچههای بمب اتمی3 (1952)» را نام برد. هدف این آثار غیر انتفاعی نشان دادن سودمندی اسپرانتو به اعضای جنبش های اجتماعی آن روز ژاپن بود.
اما با وجود فعالیتهای سیاسی و اجتماعیش شعر او نه تنها هیچگاه به غبار شعار آلوده نشد بلكه او با شعر زلالش، خود را شاعری ناب نمایاند.
مییاموتو شاعری هایكوسرا بود و با تنی چند از شاعران هایكوسرای اسپرانتیست ژاپن از جمله « تاناگا سارامی4» و «ماسائویوئه یاما5 » انجمن هایكو را پی افكند كه علاوه بر نشر دفترهای هایكو به زبان اسپرانتو ، گزینه هایكو از قرن پانزدهم تا امروز را با نام « گلچین هایكو6» در سال 1981 منتشر كرد.
از دفترهای شعر او میتوان از این آثار نام برد:
من تنها دلتنگی را میسرایم7 از دفترهایم8 ، آیا زندگی كابوس است9، دوباره بهار10 آخرین و مهمترین كار او ترجمه و تدوین گلچین ادبیات ژاپن پس از جنگ(11) به اسپرانتو است.
مییاموتو عضو انجمن نویسندگان اسپرانتیست (E.V.A) بود و در سال 1984 به عضویت افتخاری سازمان جهانی اسپرانتو (U. E. A) پذیرفته شد و دو سال بعد در سال 1986 عضو فرهنگستان زبان اسپرانتو گشت.
آنچه در زیر میآید برگردان چند هایكو از اوست:
در نور خود رو
هاشور می زند ، پرچین های جاده را
باران در ارتفاعات
بر صخره
دریا را رجز می خوانَد
رزمناوِ شكسته .....
هلال ماه امردادی ،
فراز شهری صنعتی.
بوی زنگ .
نرمای آفتاب ،
در حیاط زمستانی، زندانی.
آه ، پرندهای خواند.
از پی باران
ساقه گلها شادند
و شبنم رخشان
مه پاییزی،
آیا پژمرده است شعر
در من پیر؟
مدّ بهاری را
بر ساحل میبینم
با سرودهای باشو (*)
بید بن گذر
زرد است حتی به تابستان؛
آیا شهر پژمرده است ؟
بر ریگهای زمستانی،
امعاء گندیدهی ماهیان،
انبوه لولندهی مگسان.
در رویایی زمستانی؛
با او در بستر ماندم.
او چه كس بود؟
آیا هنوز شادابی
در این زمستان،
بلوط پیر ؟ !
برگهای سپیدار
پراكندهاند در توفان
از شاخههای خود.
چكاوكی پرید
و خواند
در بلندی.......
به شور آورد مرا
سمفونی پنجم
در سرمای اتاق
باریك شدن چشمها
آیا نشانهای است
سالخوردگی مرا ؟
شامگاه خزان است.
من مینوشم ، او سخن میگوید.
كج خلقی را میآغازد.
گل سرخی را میبینم
زیر باران، تنها، پریده رنگ.
پیری زشت است.
(* ) باشو (1694/1644) را پدر هایكو میدانند و او بود كه هایكو را از لغتبازی بیهوده ولی زیبا رهانید.
1-Masao Miyamoto 2-Aûskultu la vokojn de la oceano! 3-Infano j de atombombo 4- Tanaka Sadami 5- Masao Ueyama 6 – La Hajka antologio 7- Murmuras mi nur morne 8 – El mia kajero 9- Ĉu viv – koŝmaro? 10- Printemp’ denove! 11- Postmilita Japana Antologio
http://www.geocities.com/origlit/roman/miyamoto.html
http://eo.wikipedia.org/wiki/MIYAMOTO_Masao
برگردان : علیرضا دولتشاهی
برگرفته از فصلنامهی دوزبانهی سبزاندیشان (اسپرانتو-فارسی) زمستان 13۸۱
اشعاری از لایوس تاركونی
اشعاری از لایوس تاركونی
برگردان از اسپرانتو: علیرضا دولتشاهی
لایوس تاركونی١ در زمره بلند آوازهترین سخنوران ادب اسپرانتو است. او در سال ١٩٠٢ میلادی درمجارستان زاده شد.هفده ساله بود كه زبان جهانی اسپرانتو را آموخت. سالها بهعنوان منتقد با نشریات ادبی و فرهنگی اسپرانتو زبان همكاری كرد. نشریاتی از قبیل: جهان ادبی2 ، نشریه كتابشناسی3 ، زبان ـ كتاب4 ...
تعدادی از آفریدههای او عبارتند از:
برگ به برگ5 ( ١٩٣٢ ) ـ پژوهشی در ادبیات اسپرانتو
گلچین ادبیات مجاری6 ( ١٩٣٣ )
تشنگی7 ( ١٩٦٤ ) ـ مجموعه اشعار
همچنین سرودههایی از او در گلچین ١٢ شاعر8 و نیز در گلچین ادبیات اسپرانتو9 درج شده است. تاركونی به سال ١٩٧٨ جهان را بدرود گفت.
سه پاسبان اندوه
غروب اتاق را پر میكند
در عبوری نرم
بر همه چیز میپیچد
توری از جادو
سكوتی بنفش
آنسوی دنیا رفته
ارابه ارغوانی خورشید
بادی ولگرد، آهسته زوزه میكشد
میان طراوت شفاق
از دور دست بانگ ناقوس
میان پنجره میلرزد
بر كوه روبرو چراغها می لرزد
مارپیچ تا فراز قله
درخشش چراغ خیابان
روی دیوار میرقصاند سایهها را
داس سیمین ماه
میدرد سیاهی آسمان را
سكوت، تنهایی، غروب
سه پاسبان اندوهاند
نگاه، آه بیهود میجوید
كسی را و چیزی را
فراسوی كوه
اندیشهها جوانه می زنند،می پژمرند
و غرق می شوند به خاموشی
و زمان پیوسته در میگذرد
ساعتی ست یا لحظهای
نك، پرنده ساعت
شب را فریاد میكند
رنجی درقلب،
فغان افسوس سر میدهد
زیرا كه تنهاست
كاج
خم نمیشود
از طوفانی مهلك
كاج سر فراز
از یوغ سالها نیز
كنار پای او
مینشینم
با عمر كوتاهم
پل
رود دوان
میان باغی الوان.
بخواب آلودگی
آب دونده را
زیر یوغ دارد
هلال كاهل پل
ماه
در جنگل
شب خاموش عطرآگین است
بیراههها را
ماه سیمین جامه
كنجكاوانه میجوید
بدرود
قطار آهسته
به راهم میكشاند
دره
در قفایم
با آفتاب وداع میگویدم
این واپسین بار است ؟
1- Lajos Tarkony , 2- Literaturo mondo
3- Bibliografia gazeto , 4- Lingvo – Libro
5- De paĝo al paĝo , 6- Hungara Antologio
7- Soifo , 8- Dekdu poetoj
9- Esperanta Antologio
برگرفته از فصلنامهی دوزبانهی سبزاندیشان (اسپرانتو-فارسی) تابستان 1385
ژومارت و ناتاشا
ژومارت و ناتاشا Ĵomart kaj Nataŝa زوج هنرمندی هستند که موسیقی اسپرانتو را با همدیگر از 1985 شروع کردند. اهل قزاقستان هستند و در سال 1991 با همدیگر ازدواج کردهاند و از همان سال ساکن سوئد شدند. تنها دخترشان کارینا Carina در سال 1995 متولد شد و او هم همراه والدین هنرمندش آواز میخواند. موسیقی آنها بسیار دلنشین و مورد استقبال عموم قرار گرفته است. در بسیاری ار کنگرهها و همآیشهای اسپرانتویی آنها کنسرت دادهاند. در سایت اختصاصی آنها میتوان آهنگهای برگزیدهی آنها را گوش کرد و یا ضبط نمود. در اینجا یکی از آهنگهای ژومارت و ناتاشا با ترجمهی فارسی به عنوان برگ سبز تقدیم خوانندگان این وبلاگ میکنیم:
|
دوستم بدار |
Amu min |
|
شعر از میکائیل بورنشتاین |
Vortoj: Mikaelo Bronŝtein |
|
آهنگ: ژومارت آمزهو |
Muziko: Ĵomart Amzeev |
|
جرات ندارم اینهمه گناه کنم |
Mi ne kuraĝas tiom peki |
|
سورتمهی بیشتری از سرنوشت بخواهم |
Pli bobon de l´destino peti |
|
چون خیلی بیشتر به من هدیه داده |
Ĉar multon jam donacis ĝi |
|
یه زمانی بانوی هوسبازِ سرنوشت |
Mia destin kaprica damo, |
|
هیچگاه ترا گول نزدم |
Mi vin ne trompis en iamo |
|
پس دوستم بدار وقتی زندهام |
Do amu min, dum vivas mi |
|
تا وقتی نیرویی در بازوهایم هست |
Dum restas forto en la brako |
|
برای بلند کردن گیلاسی کنیاک |
Por levi glason da konjako |
|
در میان همراهان خوبم |
En mia bona kompani' - |
|
برای زیارت تو سفر میکنم |
Al vi vojaĝas mi pilgrime, |
|
با نظم و نثر برای تو ستایش میکنم |
Al vi mi preĝas proze, rime, - |
|
پس دوستم بدار وقتی زندهام |
Do, amu min, dum vivas mi. |
|
پس دوستم بدار وقتی زندهام |
Do amu min, dum vivas mi |
|
لذت آواز سهلانگارانه |
La ĝuo de kantad' senzorga |
|
فردا یا پس فردا تمام خواهد شد |
finiĝos morgaû aû post morgaû |
|
همچو پنداری وهمآلود |
Kvazaû fantoma iluzi. |
|
بر صدای من روی کاست |
Al mia voĉo sur kasede |
|
تو با دهانی باز و خمیازهکش(خواهی نگریست) |
vi gapos pigre kaj oscede, |
|
پس دوستم بدار وقتی زندهام |
Do, amu min, dum vivas mi. |
|
آه،بانوی دوستداشتنی من |
Ah, mia sinjorin' aminda |
|
حادثه ی کور ما را به هم رساند |
Kunigis nin okazo blinda |
|
آیا خدا فهم خواهد داد؟ |
Ĉu la komprenon donos Di' |
|
بدونِ امکانِ با هم بودن، جسما״ و انسانی؟! |
Sen eblo kuni korpe, home?! |
|
پس دوستم بدار وقتی زندهام |
Do, amu min, dum vivas mi. |
|
آیا فقط رنج و کنایه؟ |
Ĉu nur ĉagreno ironia, |
|
یا عشق در راهمان؟ |
Aû pura am' en iro nia. |
|
در زندگی چه چیزی بیش از این میخواهم |
Kion en viv' mi volus pli? |
|
که همان هدایتها ادامه داشته باشه |
Ke daûru plu la samaj strioj |
|
از جشن هایم، مصیبتهایم |
De festoj miaj, plagoj miaj. |
|
پس دوستم بدار وقتی زندهام |
Do, amu min, dum vivas mi! |
فیلم تبلیغاتی کوتاه دربارهی اسپرانتو
در نشانی زیر فیلمی تبلیغاتی که مدت زمان آن 8 دقیقه است قابل مشاهده و پیادهسازی است که به 15 زبان زیر نویس دارد (هنوز فاقد زیرنویس فارسی است).
این فیلم هشت دقیقهای تا حدودی بیانگر تعاملات فرهنگی در دنیای اسپرانتو است.
این هم آدرس برای دیدن فیلم:
چند شعر از سابیرا شان
دکتر سابیرا شان (استاهلبرگ) Sabira SHUN (STAHLBERG) آسیاشناس،چینشناس و اسپرانتوشناس فنلاندی است. او متولد 1968 است. سابیرا چند سالی هم عضو فرهنگستان اسپرانتو بوده است. در دههی 1990 او در جنبش اسپرانتو و به ویژه در سازمان جهانی جوانان اسپرانتودان بسیار فعال بود و چند سالی هم مسئولیتِ روابطِ خارجیِ آن را بر عهده داشت. شعر سابیرا کاملا زنانه و چنانچه از یک زن اسکاندیناویایی میتوان انتظار داشت فمینیستیی است. از سال 2002 به این طرف به اسپرانتو از وی مطلبی هنوز منتشر نشده است.
|
Amrenkontiĝo
|
دیدار عاشقانه |
|
Ne rigardu min tiel! |
اینطوری نگاهم نکن |
|
Mi estas pli ol rozo, |
بیش از گل سرخ، |
|
Cindrulino kaj fragila feo. |
خدمتکاری کثیف یا یک جن هستم |
|
Vidu min |
مرا بنگر |
|
mi havas propran cerbon |
شعور خود را دارم |
|
du manojn kaj du piedojn - |
دو دست و دو پا |
|
mi estas homo kiel vi. |
انسانی هستم همانندِ تو |
|
Mi laciĝis esti via putino |
خسته شدم از اینکه روسپیِ تو باشم |
|
nura pugo, piĉo kaj mamo |
فقط کَپل و کس و پستان |
|
Mi estas pli |
من بیشام |
|
Mi volas pli |
بیشتر میخواهم |
|
Mi postulas pli |
خواهان بیشام |
|
Ĉesu insulti min |
بس کن بر من ناسزا را |
|
Ĉesu fari el mi varon, pupon, idioton |
بس کن از من بسازی کالایی، عروسکی، احمقی |
|
Mi estas kato kun ungoj |
گربهای هستم با چنگالهایی |
|
kaj akraj dentoj |
و دندانهایی تیز |
|
Vidu kiel ili glimas en mallumo |
بنگر، چه تلالویی دارند در تاریکی |
|
Amfino
|
پایانِ عشق |
|
Estis pluva tago |
روز بارانی بود |
|
Li portis ruĝan ĉemizon |
پیراهنی قرمز بر تن داشت |
|
havis lipharojn |
سبیل داشت |
|
kaj iom bluan rigardon. |
و کمی نگاهِ آبی |
|
La trinkejo havis senluman koridoron |
میخانه راهرویی کم نور داشت |
|
kaj nigran necesejon |
و توالتی سیاه |
|
kun iom tro blua lumo |
با مقداری نور آبیِ غلیظ |
|
tie kuris rato |
آنجا قورباغهای دوید |
|
tie gutis akvo |
قطره آبی چکید |
|
el krano |
از شیر |
|
dum mia vivo frakasiĝis |
در حالی که زندگیم از هم پاشید |
|
inter du manoj |
بین دو دست |
|
inter du gamboj |
بین دو ساق |
|
sub lia stinka spiro. |
زیر نفسِ گنداش |
|
Restas nur ĉifonoj |
فقط ژندههایی باقی ماندهاند |
|
kaj akvo gutis |
و آب چکید |
|
trideksesfoje |
سی و شش بار |
|
el likanta krano. |
از شیرِ سوراخ |
|
|
|
|
Feliĉa amo
|
عشقِ خوشبخت |
|
De okulo al okulo mi vagis |
از چشمی به چشمی پرسه زدم |
|
ĝis fine mi trafis la viajn |
تا سرانجام به چشمانِ تو رسیدم |
|
La maro en ili |
دریایی در آنها |
|
ondas je amo kaj verdas |
از عشق موج میزند و سبز است |
|
Pri amo, vera amo |
دربارهیِ عشق، عشقِ واقعی |
|
oni ne laŭte parolas |
با صدایِ بلند حرف نمیزنند |
در این وبلاگ با نمونههایی از فرهنگ و ادبیات زبان اسپرانتو آشنا میشوید.